|
"شب خسته بود از درنگ سياهش
من سايه ام را به ميخانه بردم
هي ريختم خورد، هي ريخت خوردم
خود را به آن لحظه عالي و خوب و خالي سپردم"
سكوت زيباتر از صداي هر سازي طنين مي افكند. نسيم، گونه هايم را نرم، مي نوازد و چيزي در دلم فرو مي ريزد..
نفس هايم به شماره مي افتند و قدم هايم از رفتن باز مي مانند. صدايي در دوردست مرا به خود مي خواند.."چه مومنانه نام مرا آواز مي كني.."
نسيم، دل خوشه هاي گندم را نيز آشفته ساخته.. گندم راز به رقص در آمده..
"با جرعه و جام هاي پياپي
من سايه ام را چو خود مست كردم"
آسمان كوير، زمين كوير، ستاره هاي كوير، نفس كوير، شب كوير... چه زيياست اين ديار...
با هر قدمي كه برمي دارم حس مي كنم بزرگتر مي شوم. درست به اين مي ماند كه دست در دست خدا دارم و اوست كه هر لحظه همراه و همقدمم است. دوست دارم آنقدر بر سردي و گرمي اين خاك راه بروم كه درد تاولهاي پاهايم مرا به گريه وادارد. چقدر اين خستگي شيرين و چقدر اين دلتنگي خواستني ست..
هنوز صدايت را مي شنوم و هنوز پوست انگشتانم از حسي شگرف مي سوزند..
|