تبليغاتX
پنجره
پنجره

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت...


...

ما همچنان الله اکبر گویان سبز هستیم

 

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 توسط فاطمه |

خبر آمد خبری در راه است...

 

کوچه باغو آذین بستن

 دل همه عاشقای شهر منتظره و بی قرار..

یکی از گلای شمعدونیو می کنم و میذارم لای موهام.

 می خندم

و تو هم می خندی...

تو نگام می کنی

 و چشمای من بازم طاقت نمیارن...

امشب ماه یه طوری قشنگه..

من و تو هم می ریم تو کوچه باغ

 پیش بی قراری دلای عاشق..

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط فاطمه |

خوب من..

 

بازم به دادم رسید. درست وقتی ذره ذره وجودم درد داشت.. اونوقتکه  آسمونم پر شده بود از ابرای تیره بی بارون.. اون وقت که راهم داشت بی راهه می شد....

باز به دادم رسید٬ دستمو گرفت و بغلم کرد.. و من در آرامش آغوشش دیگه حتی از درد هم ننالیدم..

بیچاره دلم.. چه زجری کشید.. چقد خسته بود و همیشه خستگی تاب دلتنگی و همه چیز رو سخت تر و سخت تر می کنه...

اما حالا خوبم.. باز دلم گرمه.. باز دلم می تونه پر بزنه وقتی تو حرف می زنی٬ وقتی تو می خندی٬ وقتی تو هستی. و خوب من.. می دونی که بهترین لحظاتم همین ها هستند..

 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط فاطمه |

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران..

 

روز كه تمام مي شود يادم مي رود امروز باران نباريد و يادم مي رود شمعدانيم را آب ندادم..

من اما، هنوز يادم است كه نامم را صدا زدي و چقدر صدايت غم داشت..

نگاهم در قاب پنجره خشكيد و نيامدي..

دارم انتظار را ياد مي گيرم و چه سخت است، و چقدر واقعيت دارد. اما.. تلخ نيست.

روز تمام مي شود و باز يادم مي رود كه امروز چقدر دلتنگ بودم..

شب  از نيمه مي گذرد و من هم دوست دارم بگويم كه چقدر دلم مي خواهد نامت را صدا بزنم..

 

گلواژه اي به سپيداي ماهتاب و سپيد است

با عطر باغ اطلسي

و دشت هاي گرم شب بوهاي دشتستان

نامت گل هزار بهار نيامده است

نامت تمام شبهايم

وگستره ي خميده روياهايم را پر مي كند

و در دهانم

مانند ماه در حوض، مد مي شود

نامت در چشمانم

چون لاله، سرخ

چون نسترن، سپيد

و مثل سرو، سبز مي ايستد

نامت مژگانم را در مي گيرد

نامت در جانم گر مي گيرد.

                                  

                                  "منوچهر آتشي"

 

 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط فاطمه |


مي خوام بنويسم.. بايد خالي شم.. اما همش مي نويسم و پاك مي كنم.. نميدونم چي بايد بگم.. حالم خوب نيست و مي دونم آدمايي هستن كه خيلي حالشون بدتر از منه.. دلم گرفته.. شاكيم.. نمي دونم از كي.. خيلي وقت بود اينطوري نشده بودم.. خوب بهش قول داده بودم هر چي اون بخواد همون شه..قدمامو برمي داشتم و راضي بودم به رضاش.. هنوزم هستم كه چه لطفايي كه به من كرد كه من لياقت هيچكدومشونو نداشتم.. اما دلگيرم.. نه به خاطر خودم كه اگر خودم بودم شكايت نمي كردم.. آخه راجع به اون من كه كاري از دستم بر نمي اومد.. فقط دعا مي كردم و همين..نمي دونم.. شايد الانم واقعا شكايني نداشته باشم..

 

امروز غم دارم.. كسي كه برام عزيزه حالش خوب نيست.. زندگيش شده سوختن، زجر كشيدن و دم نزدن..

 

چرا بعضي آدما همه چيز رو فراموش مي كنن؟ چرا يادشون كي بودن؟ كين؟ چرا دل شكستن انقدر ساده شده؟

يادشون ميره اون بالا يكي هست كه داره نگاشون مي كنه.. گاهي وقتا امتحان خدا خيلي سخته.. خيلي..

 

كاش مي تونستم كاري كنم.. نمي دونم چرا هيچ وقت سعي نكردم باهاش حرف بزنم... شايد احساس كردم اون اينو نمي خواد..  نمي دونم چرا نمي خواد هيچكي حالشو بفهمه.. مي ترسم ناراحت شه.. ولي بايد يه كاري كنه.. شايد همون كاري كه ازش مي ترسه.. اونه كه بايد تصميم  بگيره.. براي يه بارم كه شده بايد رو حرفش وايسه.. نمي دونم چرا تحمل مي كنه.. آخه  برا خاطر چي؟ برا خاطر كي؟

بعضي وقتا اصلا نمي فهممش.. مي گم اگه من بودم.. ولي واقعا اگه من بودم چي كار مي كردم؟ من كه جاي اون نيستم..

 

امروز حرفي رو شنيدم كه يهويي ترس برم داشت.. انگار دوباره عمق فاجعه رو جلوي چشام ديدم.. مثل اون بار..

مي ترسم.. نمي دونم چي كار بايد كرد..

حتي از گفتن خيلي حرفا هم مي ترسم.. شايد خيلي چيزا باشه كه من نمي دونم..

خدايااااا...

 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط فاطمه |

بهار

 

امروز پنجره رو كه باز كردم دلم گرفت.. آخه آبي پنجره مو غبار گرفته بود و من، نديده بودم..

غبار كه از روش گرفتم، خوب شد.. ماه شد..

 

تمام چيزي كه اين روزها مي بينم بهاره، بهاري كه هر لحظه هست، هر لحظه با منه، بهاري كه هميشه بهاره..

بهار من، پشت آبي پنجره مه.. برام مي خنده و من، دلم براش پر مي زنه..

نفساشو كه مي شنوم تازه مي شم می شکفم درست مثل گلاي شمعدوني تو گلدون..

پنچره مو باز مي كنم و اتاق پرمي شه از نسيم بهاري، و من، پرمي شم از بهار، بهاري كه عاشق قشنگياشم..

 

عزيز دلم.. تو كه هستي، پنجره باز است و من مي نويسم.. از تو و از دوست داشتن تو كه زيباترين زيباييهاست..

كاش بتوانم..

سه شنبه بیستم فروردین 1387 توسط فاطمه |

توانم آیا تو را شکر گویم؟

 

فاصله ها از ميان مي روند وقتي من دلم مي گيرد..

 قلبم سنگيني نگاهت را احساس مي كند و چشمان من اين را مي فهمند:

نگاهت را مي خوانم ، دلت تنگ است...

با تو ام و همراه مني،

آري فاصله ها از ميان رفتند

آنگاه كه آن دستهاي مهربان تو را چون هديه اي به من بخشيدند

و من دلم را ديدم، كه مي خنديد..

 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط فاطمه |

مستم و دانم كه هستم من..

 

"شب خسته بود از درنگ سياهش

من سايه ام را به ميخانه بردم

هي ريختم خورد، هي ريخت خوردم

خود را به آن لحظه عالي و خوب و خالي سپردم"

 

سكوت زيباتر از صداي هر سازي طنين مي افكند. نسيم، گونه هايم را نرم، مي نوازد و چيزي در دلم فرو مي ريزد..

نفس هايم به شماره مي افتند و قدم هايم از رفتن باز مي مانند. صدايي در دوردست مرا به خود مي خواند.."چه مومنانه نام مرا آواز مي كني.."

نسيم، دل خوشه هاي گندم را نيز آشفته ساخته.. گندم راز به رقص در آمده..

 

"با جرعه و جام هاي پياپي

من سايه ام را چو خود مست كردم"

 

آسمان كوير، زمين كوير، ستاره هاي كوير، نفس كوير،  شب كوير... چه زيياست اين ديار...

با هر قدمي كه برمي دارم حس مي كنم بزرگتر مي شوم. درست به اين مي ماند كه دست در دست خدا دارم و اوست كه هر لحظه همراه و همقدمم است. دوست دارم آنقدر بر سردي و گرمي اين خاك راه بروم كه درد تاولهاي پاهايم مرا به گريه وادارد. چقدر اين خستگي شيرين و چقدر اين دلتنگي خواستني ست..

هنوز صدايت را مي شنوم و هنوز پوست انگشتانم از حسي شگرف مي سوزند..

 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 توسط فاطمه |

و من پاييز پشت پنجره ام را دوست مي دارم..

 

كاش نمي ديدم از پنجره

رفتنت را

كه هر بار پنجره را باز مي كنم،

دلم تنگ نگاهي مي شود

كه چه صادقانه مي بخشيد

و چه معصومانه عاشقم مي كرد..

بغض مي كنم

و اين

سنگيني بغض هاي سربسته است

كه بر دلم مي ماند

كه مسافر را

با اشك بدرقه نمي كنند..

 

 

"باد خزاني بر بام

باد

آكنده ي اندوه

تكه هاي بهار را كه در قلبم جا نهادي

كجا بگذارم.."

 

شنبه بیستم بهمن 1386 توسط فاطمه |

تا کجا بردی مرا دیشب؟..

 

تو كه نور چشمامي، تو كه فروغ نگاهمي، اگه چشم وا كنم و نباشي، تو ظلمت نبودنت چي كار كنم؟! چه جوري تاريكيمو، كوريمو، طاقت بيارم؟! تو كه مي دوني چقدر از تاريكي مي ترسم، نگاتو ازم نگير..

 

هستم و هستي..

قطره قطره مي چكي تو وجودم.. دلمو سرمست عطر نفسات مي كني..

روحي، كه مي دمي تو قلبم..آروم آروم پر مي شم از تو..

خون جاري رگام مي شي و مي شنوم قدماتو تو داغي تنم..

تو بيقراري نيوشيدنت مست مستم..

كه من نبود دگر آن من..تموم مي شم.

 

یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط فاطمه |





RSS 2.0

Designed By ParsTheme